دیدمش و خیلی درگیرم کرد .درست باید وقتی که دلمردگی و افسردگی درگیرم کرده پیدایش میکردم .قیافه نیچه در فیلم یاد کسی می انداختم که قبلا جایی دیده بودمش و فراموشم شده که کی و کجا؟شاید کسی درکودکی درزادگاهم .همین حس شرقی بودن و هم فکری با اندیشه های مطرح شده در فیلم وادارم کرد که حتی باوجود سرریز شدن کتری از جایم جنب نخورم .
نیچه ای که در ابتدای شهرت دست به گریبان تنهایی و انزوای خود بود با دکتری که دراوج معروفیت بدنبال خلاءزندگیش بود وزیگموند فرویدی که در جوانی همراز دکتربود و بچه حزب اللهی همسایه را به یادم میآورد
نه بازیشان و نه تصویرهای زیبا وفیلمبرداری عالی وموسیقی که طرزبیان اندیشه ها برجا میخکوبم کرد ...
رد پای افکار بودایی در این فیلم خیلی محسوس بود دکتر تجسمی از بودا بود مردی که به افسون بیمارش(نیچه) در پی آزادی وبدنبال فرار از زندگی تکرارگونه شنها ساعت، قیدزن وفرزند ورفاه وتجمل را میزند.
در لحظه ای که دچار تردید میشود نیچه با این سخن که:(چگونه میخوای تازه بشی وقتی تبدیل به خاکستر نشدی) یا(خودت رو در شعله های خودت بسوزان)به ادامه راه تشویقش میکند وبه تغییروادارش میکند
زردشت هم که در لحظات ابتدایی فیلم به صورت واعظی دوره گرد مردم راوادار به اعتراف به برتری نوع انسان وتبدیل به ابر مرد شدن میکرد .
رویاهایی هم که از نیچه و دکتر دیده میشد همراه با حضور فروید مکتب فروید را شعار میداد .تنهایی نیچه که به قول خودش(هر وقت خواستم پلی به سوی دیگران بزنم به من خیانت شد )معجونی از افکار واندیشه ها برایم باقی گذاشت که شاید برای فهمشان بارها باید فیلم رامرور کنم.
چیزی که شاید اندکی با مذاقم ناسازگار بود نحوه تمام شدن سیر وسلوک دکتر که بجای دریا و غرق شدن ـ هامون وارـ سر از رختخواب وساعت وهیپنوتیزم شدن توسط فروید درآوردوبه کانون خانواده باعشقی وافر برگشت.
در عوض مشخص شدن بازی خوردن دکتر از نیچه اندکی ازکدورت انتهای فیلم کاست. باید اقرار کنم که تا بحال کتابی از نیچه نخواندم، شاید ترس از نفهمیدنش باشد. لذا به دلیل بیسوادیم خیلی زیبایی های فیلم را ندیدم ونفهمیدم ودیدنش را به شما سفارش میکنم ونظرتان دراینباره
برگه را سریع زیر کتابش گذاشت و نگاه مضطربش را به من دوخت بالای سرش ایستادم التماس آلود گفت :خانم تو رو خدا .باسراشاره کردم یعنی بده دوباره گفت توروخدا خانم گفتم بده ببینم .لرزان برگه را اززیر کتاب گرفت طرفم. برداشتم وگذاشتم روی میزوبی جلب توجه به ادامه توضیحم پرداختم.سه دقیقه آخر که وقت اضافه دادم برگه را برداشتم و دودل ماندم باهاش چکار کنم برخوردم چقدر جدی یا چقدربا بخشش باشد متنش را که خواندم خوشم آمد.....
به نام خدا
روزی باچند شاخه گل سرخ به دیدارم آمد.آنقدر خوشحال بودکه خودش را درآغوشم انداخت
گفت فقط امروز بگودوستت دارم،اورامحکم درآغوشم گرفتم ولی به او نگفتم دوستت دارم
چند روزی گذشت دوباره به دیدارم آمدبوسه برلبانم زد وگفت فقط امروز بگودوستت دارم.
بوسه برلبانش زدم ولی به او نگفتم دوستت دارم
روزها سپری شد او دربستربیماری افتاد،باچند شاخه گل سرخ به دیدارش رفتم گفت
فقط امروز بگو دوستت دارم
بو سه برپیشانیش زدم ولی به اونگفتم دوستت دارم
بعد از چند هفته به سراغش رفتم دیدم پارچه ای سفیدرا روی صورت فرشته گونه اش کشیده اند.......
اینجا سررسیده بودم ونتوانسته بود کاملش کند صداش کردم گفت خانم اجازه تورو خدا ندین دفتر . گفتم آخه این چه کاریه میکنی؟گفت بخدا خانم اگه تکرار شد دیگه توکلاس رام ندین ...گفتم :باشه میبخشمت به دو شرط ...ذوق زده گفت :خانم اجازه به خدا هر چی باشه قبول...گفتم :اول اینکه هفته آینده همه نکات وقواعدی که ضمن تمرین گفته بودم میپرسم .دوم اینکه...منتظر وهیجان زده نگاهم کرد....دوم اینکه اینو همینجا تمومش کن
زنگ زدند منتظر نشستم . باعجله اومد وبرگه را به من داد
پارچه را کنار زدم ناگهان فریاد زدم دوستت دارم چون اگر نبودی زندگی من هم نبود
آخر هم لابد برای ارفاقی که درحقش کرده بودم نوشته بود تقدیم به شما معلم عزیزم با هزار شاخه گل
ر.خ
خصوصا کلاس اول که هنوز تو حال وهوای راهنمایی اند و به قول معروف چوب سختی و فشار درسی دبیرستان نرمشون نکرده از این پارازیتها میدن
رفتم سر کلاس و با کلی مصیبت چهارده صیغه صرف فعل رو به عربی براشون گفتم و ازبس للغائبین و للمخاطبه گفتم،فکم درد گرفت.
جلسه بعد که برای پرسیدن بلندش کردم و گفتم صیغه للمخاطبین از فعل مثلا کسب رو صرف کن با لهجه لاتهای پاشنه خوابیده ودستمال دست گرفته سر خیابون گفت: خانم اجازه ما اصلا تو خط صیغه میغه نیستیم ها!!گفته باشیم ....هاج وواج فقط نگاش کردم
شاید اخلاق هم از همون مقوله هایی باشه که وراثتی هست نه اکتسابی .به این نتیجه مهم بعد از رفتنم به اداره کل رسیدم .
چند سال پیش گذرم به مقطع متوسطه وریس این مقطع افتاد که استرس آخر شهریوری که قبلا براتون گفته بودم بعد از ملاقات این آقا بهم دست داد جوری پشت صندلی و درمحاصره معلمان نشسته بود انگاری حضرت زئوس بر اریکه قدرت تکیه زده وجوری سر معلم بینوا هوار میزد انگاری مطالبه ارث پدری میکرد و سرانجام چون از پس معلمان برنیامد زنگ زد حراست و....
این تجربه باعث شد که سعی کنم مسیرم هرگز به اداره برخورد نکندو البته خصوصا از دیدن چهره هرریس و معاون یه جورایی احساس بدبختی بهم دست بده تا اینکه امسال گذرم به اداره کل افتاد
.دفتر کلی شلوغ بود و پر از معلم همه نوع حق التدریسی و بازنشسته و جوان سالم ومریض این وسط آقای میانسال خوش پوشی ایستاده بود وبامتانت گوش میداد هراز گاهی یکی از همکارهایش با احترام بهش نزدیک میشد و چیزی میپرسید و میرفت همه حرفها درددلهاگریه والتماسها را بااحترام گوش میداد همدردی میکرد و طرف را مجاب میکرد من که مجاب نشده بودم نشستم در دفتر وبه حرفها و حدیثها به انتظار فرو ریختن ماسک وقاراقای رئیس گوش سپردم.مردی با سر ووضع ژولیده وارد شد خودش را معرفی کرد سرایدار بازنشسته بود وشروع کرد به نشان وآدرس دادن ریس یاشناخت یا وانمود کرد جوری احترام گذاشت که شک کردم نکنه روزی شاگرد همون مدرسه یا معلم همون مدرسه بوده.
اون مدت که من نشسته بودم خانمی واردشد وتقاضای رفتن از اموزش وپرورش به سازمان دیگری را کرد اول باگریه بعد باکلی التماس وسرانجام باتهدید وبد وبیراه گفتن انتظار پایان خوش مشربی آقای ریس را داشتم که دیدم بعد ازسکوت خانم باهمان لحن آرام شروع به دفاع کرد .ازرو رفتم.فهمیدم ماندنم بی فایده است.بهره ای که از امدنم بردم این بود که رگ وریشه ای از اخلاق وسلوک پسندیده را در بین این قشر کشف کردم .نگاهی انداختم به برخورد خودم با دیگران مخصوصا دانش آموزان واز کوره دررفتنم واینکه جایگاهم دراین سیر اخلاقی کجاست؟
معمولا این بیماری درسالهای دو وسوم بین دانش آموزان دختر دیده میشودو بازهم معمولا از مقولاتی است که جزو اسرار بوده و هویدا کننده را نامحرم کرده و حلاج وار بر سر دارتهمت انتشار اخبار دبیرستان میبرد این بیماری که شاید اکثر خانمها هم در این سنین کم وبیش به آن مبتلا بودند عشق نوجوانی یا به قولی عشق اول است
علایم آن افسردگی شدید وناگهانی دانش آموز و افت تحصیلی وبی خیالی نسبت به نمره ودر موارد حاد شیطنت در کلاس و غیر قابل تحمل شدن کلاس درس و بهم زدن کلاس.
متاسفانه باوجود گسترش این بیماری آموزش و پرورش بر این مورد سرپوش نهاده معلم و دانش آموز را از وارد شدن به بحث در باب این قلمرو ممنوع میکند .سال گذشته در پنج دقیقه آخر که استراحت داده بودم ازچند ردیف آخر بعد ازکلی مشورت یکی بلند شد و گفت:خانم اجازه!یه سوال خصوصی بپرسیم جواب میدین ؟
گفتم :سعی میکنم
گفت :خانم اجازه!اگه دخترتون یه روزی بیاد خونه و بگه عاشق شده چیکار میکنین؟
انتظار خنده و صداهای عجیب و غریب از بقیه داشتم ولی سکوت کلاس متوجهم کرد که سوال حساسی است و در واقع تک تک دانش آموزان منتظر جواب بودند.فضا بد جوری گیج کننده بود. از یک طرف قانون نگفته و ننوشته عدم بحث در این مورد وازطرف دیگر چهره های کنجکاو و حساس بچه ها .شروع کردم به مقدمه چینی که:ببینین این یک امر طبیعیه و هرکسی ممکنه بهش دچار بشه وبهترین راه حل نحوه برخورد با قضیه است واینکه شما از این عشق چه طرفی میبرید وچه انتظاری دارید میخواهید این عشق تاکجا شمارا بکشاند والخ
زنگ خورد ونتوانستم بازخورد حرفهایم را درچهره شان ببینم .مدتها این سوال وتک وتوک درد دلهای شاگردان ذهنم را مشغول داشت خوشبختانه از مدتی قبل دفتر مشاوره درمدارس به رفع این مشکلات میپردازند اما تعداد زیاد شاگردان و کمبود مشاور مساله راکماکان لاینحل باقی گذاشته است
چند سال قبل شاگردی ازمنظر درد دل درآمد که:خانم اجازه سه تا خواهر پشت سرهم هستیم مامانم گفته هرکدوم عرضه دارین برین شوهر پیداکنین .چهره زیبا ونگاه نمدارش هنوز توذهنم هست با این تفکر چه آینده ای در انتظار این نگاه مخملین بود؟
.دومین روز مدرسه رفتنم هم گذشت .امروزتمام ساعت با اولها داشتم قیافه های معصومی که هنوز بیقیدی و بحرانهای نوجوانی رد پایی به جا نذاشتند .زل میزنند به صورت آدم ومن هم که طبق روال هرسال گربه کشون دم حجله راه میندازم گاهی از دیدن چهره های معصوم ونگاههای مضطرب وسط تهدید و خط ونشون کشیدن لبخندی حوالشون میکنم که ذره ای از استرسشون بکاهم اونها هم میمونند که چقدراز حرفام جدیه چقدر شوخی !!!
وارد یکی ازکلاسها که شدم چند دانش آموزمردودی نشسته بودند ردیف اول نگاه طولانی به آنها کردم زدند زیر گریه .دیدم دلشون پرتر ازاونه که نصیحتشون کنم سرتکون دادم .از روش تدریسم که گفتم اومدند به کمکم که :
-خانم اجازه نگفتین که چقدر سووالاتون سخته.
-خانم اجازه از منفی هاتون نگفتین که برای جبرانش باید دعای جوشن کبیر رو تحلیل واعراب کنیم
-خانم پارسال جلسه اول به ماگفتین همتون تجدیدین چرا به اینا نگفتین .
- خانم نگفتین که کتابای گام به گام رو جلو همه پاره میکنین و......
پی نوشت1- جای خالی چند همکار آزارم میده معلم ادبیات که بازنشست شد ومعلم ورزش که با هم کتابخانه سیار راه انداخته بودیم و خوب میخوند وخوب نظر میداد.
پی نوشت 2- خیلی امیدوار بودم به منطقه چهارمنتقل بشم شاید برای همین نمیخواستم از حال وهوای اول مهر بگم ولی نشد.
می گفت هروقت مساله ای پیش میاد که روال عادی به هم میخوره٬ مثل همین یک طرفه شدن ولیعصر٬توی دردسر میفته
نصف شبی یادش اومده مسیرا مثل سابق نیست ٬ باکلی دردسرخواهرزاده اش رو بیدار میکنه که شماره اش رو بگیره .وبعد باکلی عذر خواهی میپرسه :چطوری خودم رو به دانشگاه برسونم .
غرولند کنان میپرسم :این وقت شب کدوم مزاحم بود
میگه: دوست نابینام طفلک مسیر سرویسارو بلد نیست. میگم بیچاره چه زجری میکشه با این نابینایی ودرس خوندن .
وجدان دردگرفتم به خودم گفتم :بدبخت توچه زجری باید بکشی با سالم بودن وبی سوادیت.
اولین نسیمهای خنکی که میوزه،تب تابستون که میشکنه برگها که با عشوه میان زیر پات و تو بازیگوشانه قدمت رو راست میزاری روی تن مچاله شدشون یعنی هرسال همین موقع آدم یه جور بیقراری میاد سراغش .کوچیک که بودیم کتابای تا نخورده رو ورق میزدیم و اگه مثل من بودید که یه دور کامل همشو میخوندید .مانتو کفشای اول مهر رو هرروز از گنجه در میآوردید و یه نگاهی بهش مینداختین. قدیمابا دختر همسایه ها دور مینشستیم و غیبتهای نکرده معلمها رو میگفتیم یا مرور غیبتهای کرده و حوادث روی داده وتخمین آمارمعلما و کی هست کی نیست .این حال و روز شهریورهای دانش آموزیمون!!!
معلم هم که شدیم بخصوص اوایل تدریس همین هیجان رو داشتیم.بزنیم بازار و مانتوشلوار نو کیف وکفش تازه و بی تاب شاگرد خوبا و کلاسهای باحال ...دنبال قبولی های کنکور ودلخوش شدن به رتبه های بالاو افسوس فارغ التحصیلی بعضیها....
بعدتر ها یعنی الان درگیر آموزش پرورش و منت کشی و منت گذاشتن مدیر وکارشناس آموزشی و هر جور آدم دیگه...
بحرانی شده این آموزش و پرورش اصلافکرش رونمیکنین شهریور با چه افسردگی روبرو میشیم .مدارس رو کنسل میکنندشاگردهارو میریزن تویک مدرسه، میشه کلاسهای بالای 30 نفر، معلمها هم میمونند بی کلاس ودربدر دنبال مدیر ومدرسه که مازاد نشن . میگن سه سال مازاد شدیدبازخرید اجباری باید بشین.لابد برای کم کردن هزینه آموزش و پرورش !!
چه شور و هیجانی برامون میمونه برای اولین زنگ مدارس . ازمون گله کنید که سطح سواد اومده پایین .به ماگیر بدین بگین نسل به نسل شاگردها بیسوادترند.بگین معلم جماعت سالی یه بار کتاب دستش نمیگیره . کجایی غلامحسین یوسفی که شاگردت رو کول کنی واز کوچه پس کوچه های مشهد بگذرونیش!!کجایی رجایی که اولین معلم باشی که به قزوین میرسی.کاش پرسش مهر امسال سووال ما معلمها بود که:از آموزش وپرورش آفت زده ای مثل این چه توقعی دارین؟
از بلقیس سلیمانی خوشم میاد خیلی خلاصه داستانکی میسازه که چند روز ادم رو درگیر میکنه( بازی عروس وداماد) را در دوره نقاهت خوندم البته بعضی سوژه هاش تکراری بود.تک توک ضعیف هم توش بود.
این داستانک رو که باوبلاگم هم در ارتباط بود ازش نقل میکنم:
با دوستم مرضیه شرط کردم که معلم باسواد و خوش زبان تاریخ را نیزهم مثل دیگر معلم هاسوسک کنم.درس درباره ی رجال دوره ی مشروطیت وبررسی نقش آن ها در این نهضت بود.
مثل همه ی کلاس ها،با کنجکاوی یک دانش آموز اهل مطالعه از معلم تاریخ درباره ی نقش حسینقلی خان رازی در مشروطیت پرسیدم.
معلم بی اندکی تامل،ازنقش مهم حسینقلی خان درواسطه گری بین مجلس ودربارسخن ها گفت وامضاءحکم مشروطیت را به دست مظفرالدین شاه،نتیجه رایزنی های اودانست.درباره ی گذشته ی حسینقلی خان رازی داستان هایی شیرین نقل کرد واز دوران وزیر مختاری اش در ربار عثمانی و اقامتش در برلین وکمک به انتشار روزنامه ی قانون حرف زد.
من گیج ومات به مرضیه نگاه می کردم.حسینقلی خان رازی،فقط همسایه مافنگی مابود.
همیشه آرزو میکردم خدا یک فرصت درست وحسابی بهم بده که بشینم یک گوشه عزلت ومطالعه کنم. کوچکتر که بودم دعا میکردم جوری بشه که تو یک کتابخونه بزرگ پر از کتاب ترجیحا هم رمان زندانی بشم و هیچکس هم سراغم نیاد. نه غرغر مامان و نه سانسور بزرگترها ونه غصه دیرشدن فلان کار.زد وخدا این تابستون با دیسک کمر زمین گیرم کرد.متخصصان گفتند باید عمل بشی .دوروبری ها گفتند:نه حیفه هنوز جوونی بری زیر تیغ سلاخی که چی ؟بااستراحت درست میشی....ازشما چه پنهان اوایل با کلی درد راضی شدم و حتی به طب سنتی و ماساژدرمانی هم رفتم .عجب جایی هم بود!
دکتر کرمانشاهی نامی توی نیاوران ویلایی داشت و بسا طی!! یک جلسه پیشش رفتم شروع کرد به ماساژدادن کمر جوری که یاد سریال افسانه شجاعان (لین خو )وروشهای درمانی آنها افتادم بعد هم منشی اش باند پیچی کرد و گفت باید یک ماه هر روز این شکنجه تکرار شد .
ناچار خودم را سپردم به دست تیغ جراحی و بیمارستان پارسیان دکترهم چند ساعت بعد از عمل وادارم کرد که بنشینم و راه برم.دوشب نشده هم گفت پاشو بروخونه .و کلی غرغر که یه عالمه دیسک از کمرت دراوردم و خوب شد عمل کردی وفلج شدن کمترین مشکلت بود والخ.خلاصه کمربند به کمر و پاکشان در خونه بستری شدم با این افتخار که روزی فقط دوساعت توی اتاق قدم بزنم. آخ چه سعادتی!! نه تلوزیون نه کامپیوتر نه آشپزی نه نظافت نه غرغر فقط و فقط کتاب.
الان هم تقریبا تا یک هفته دیگه باید این کمربند را تحمل کنم . فردا تجدیدی بچه هاست هرچند نرفتنم ایرادی ندارد ،ولی دور از خیابون و مدرسه واین کنج عزلت واقعا خسته ام کرده یک سر میرم و دیداری تازه خواهم کرد.
پی نوشت1 اگه دلتون برای یک فرصت مطالعاتی تنگ شده این بهترین روشه خصوصا دکتر منتظرو خودکار بدست بهتون نگاه کنه وبپرسه چند ماه استراحت بنویسم؟
پی نوشت 2 اگه راضی به استراحت به این بها نیستین خیلی مواظب باشین دیسک کمر خیلی شایع شده.داشتم فکر میکردم مثل آدمهای تمدنهای دوردست توی فیلم ها که غالبا چندبخیه پشت گردنشان دارند مازمینی ها هم مشخصمون چند کوک به کمرمون هست
پی نوشت 3 شنیدم یه نفر از آشناها برای فرار از سربازی دیسکش رو عمل کرده برای اونایی که فکر میکنن چه خبره!!!

